قهرمان ميرزا عين السلطنه

7169

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

جواب به آقا محمد جواد گنجه‌اى گفتم تو بميرى باور كردم . خير آقاى گنجه‌اى ايران نظم نگرفته . اگر از چنگال چهار تا دزد مردم نجات يافته‌اند گرفتار سىهزار نفر دزد غارتگر رسميت‌دار شده‌اند . نه آزادى براى كسى باقىمانده ، نه مال ، نه عصمت ، نه عفت . همه در يد اقتدار گروه نظامى است . خبر از بيرونها ندارى . گفت شما اغماض مىكنيد ، تعصب به خرج مىدهيد . همه مردم راضى هستند . گفتم من يك ناراضى . وانگهى من اينجا نيامدم از اين حرفها با شما بزنم . باز روده‌درازى كرد . من واقعا خشمم گرفت گفتم اين مردم ايرانى هستند و با رئيس الوزراى خودشان گفتگو دارند ، چه ربط به عالم شما دارد . به لهجهء تركى گفت پس من كيم . گفتم شماها ، بگويم اهل گنجه ، قفقازى ، رعيت روس . اين حرف مثل صاعقه بود كه به مغز آقا محمد جواد اصابت نمايد . با التهاب تمام گفت من من ايرانى نيستم ، پس چيم . گفتم شرح دادم گنجه‌اى ، گنجه‌اى ، رعيت روس ، رعيت روس ، بولشويك . مسجد سر راه ديگر آقا محمد جواد نتوانست مدافعه كند . گفت خيلى خوب پس حالا بفرمائيد توى چادر چاى ميل كنيد . گفتم حرف حساب همين بود . بفرمائيد . رفتم در چادر . اينجا هم ساكت نشد . بناى رفع و رجوع حرفها را گذاشت و متصل با دست خود نشان مىداد حضرت اشرف آنجا نشسته بود ، من اينجا كه شما نشسته‌ايد ، سيد ابوتراب آن گوشه . قسمها مىخورد من مسلمانم و هر كارى بكنم براى مزيد شوكت اسلام است . شاهزاده به ارواح پدرم تا گنبد امامزاده قاسم را مىبيند چنان تعظيم مىكند كه سرش به زمين مىخورد . گفتم با اين همه مسلمانى چرا مسجد جلوى باغ شما را خراب كرده جزو جاده كند . آقا محمد جواد آتش گرفت گفت اين مسجد نبود جاى فسق بود . آقا سيد ابوتراب اذن داد ، من هم از باغ خودم مسجد ديگرى مىسازم . گفتم اسمش كه مسجد بود . سيد ابو تراب هم اذن نداده و هيچ‌وقت نمىتواند بدهد . شما هم اگر هزار مسجد بسازيد ربط به آن نخواهد داشت . تغيير كلام داد و گفت حالا اين جاده بد شده است ، گفتم نه . اما خوب بود از كيسهء خودش خرج مىكرد نه از پول بلديه و جيب شما و من . گفت شب به شب پول عمله‌جات را من مىدهم . خانه و باغ هركس را هم خريديم پول داديم . دربند احيا شد ، بهشت شد . گفتم البته با پول ما و ملك ديگران .